یک اتاق سفید دنگال با یک تخت قهوه ای که تشکی طبی داشت و پتویی سبز که یکدیگر را در آغوش گرفته٬یک میز کوچک تحریر با پایه هایی کوتاه به همراه کتابخانه ای که به جای کتاب عروسکهای زرد و سفید و صورتی در آن جا خوش کرده بودند با شیشه هایی بسته و قفلی زده شده٬نقاشی های رنگ روغنی که رودرروی هم قرار داشتند که یکی گلدان چهار رنگی بود با گلهای آفتابگردان و نرگس و مریم و ژاله ای چکیده بر زمین و دیگری یک ظرف کوچک میوه با پشت زمینه ای سیاه و سفید. تنها یک پنجره با محافظ شیشه ای کدر که منظره روبه روی آن فقط یک دیوار سفید سیمانی بود با دو پنجره معمولی همیشه بسته و پرده هایی کشیده.از بالا به پایین اتاق که نگاه می کردی یک آینه قدی به دیوار نصب بود که می توانستی خود را در آن ببینی ولی برای دیدن چهره ات باید سرت را خم می کردی که در گوشه سمت راست و بالای آن عکسی بود با دو چهره خندان٬اما یک میز کوچک آرایش هم بود که ماتیک ها٬لاک ها و عطرهای آن با بی سلیقگی خاصی چیده شده که هر موقع سعی در به هم زدن آن می کردی با دلخوری دختر صاحبخانه ای مواجه بودی که خانه ای داشت مربع شکل شامل سه اتاق خواب٬آشپزخانه٬حمام٬یک توالت و دیگر هیچ.
سرسرایی با ۶ پنجره کوچک همگی در یک سمت دیوار که زیر هر کدام مبل هایی قدیمی٬قهوه ای با پیراهنی کرم در اکثر مواقع لباس های تازه از سر طناب برداشته روی آن ها پهن بود که هر کدام میزهای کوچک و بزرگ عسلی ای داشتند با شیشه هایی در گوشه ترک خورده که چسب شیشه ای روی آن ها زده بودند تا گسترش پیدا نکند.
آشپزخانه ای با میزی مستطیل شکل و تیره تکیه داده شده از یک سمت به دیوار و صندلی هایی کج در جلوی آن٬ظرفهایی نشسته روی آن و یک شیر جوش کوچک قرمز که همیشه روی اجاق قرار داشت.
اتاق خوابی بود با دو کمد و یک میز توالت قهوه ای سوخته به همراه چند عکس از روزهای خوش گذشته آن ها همگی در یک طرف دیوار قرار داشتند و طرف دیگر خالی بود و سفید و یک فرش که پهن زمین بود.
اتاق خواب دیگری هم بود.همیشه به هم ریخته٬لباس ها روی زمین پلا٬تخت خواب یکنفره آن نامرتب و یک کتابخانه ی چوبی سفید که پر بود از کتاب های پزشکی و مذهبی.یک میز کامپیو تر به همراه آن و آنجا هم یک آینه بود که باید خودت را خم می کردی برای دیدن چهره ات.
تنها جای لذت بخش خانه تخت دختر صاحبخانه بود که همیشه برای عشق بازی آماده.رویش دراز می کشیدی٬نگاهش می کردی٬آرام لب هایت را نزدیک صورتش می بردی و با حرارت خاصی آنها را می مکیدی٬عرق می کردی٬لباس هایت را در می آوردی و با چشمانی بسته طعم لب های ماتیک زده اش که حالا پاک شده را می چشیدی٬لب هایی خیس اما بی شهوت٬که موهایی داشت کوتاه٬دماغی کوچک٬لب هایی متناسب با صورتی کوچک و چشمانی که گوشه هایش به سمت پایین سرازیر بود٬هیچ احساسی نمی توانستی در آن ببینی تنها گول زننده بود و خام کننده که مرا اسیر خود کرد.